گشتم مطالبی رو که در وبلاگ قبلیم به متن و مدل روزانه نویسی و وبلاگ نویسی میخورد رو پیدا کردم ، و دوست دارم چند تاشون رو که بنظرم جالب میاد اینجا بذارم ، راستی‌ قالب وبلاگم یک قالب موقته تا چیزیرو که دوست دارم و مدّ نظرم هست پیدا کنم و جایگزین کنم ، کم کم دارم یاد میگیرم تا بتونم از امکانات اینجا استفاده کنم و وبلاگم بهتر بشه ، این شما و این هم یه مطلب ارشیوی دست دومی‌ ...

نمیدونم سایت بالاترین رو می‌شناسی‌ یا نه ، اما بالاترین یکی‌ از سایتای موفق که به شدت تو ایران مورد استقبال قرار گرفته و به شدت تو ایران فیلتر شده ! البته حتما میگین اینکه چیز عجبی نیست ! تو ایران هرچی‌ که به شدت مورد استقبال قرار بگیره ، به شدت مورد عنایت  ... قرار میگیره ! خوب میدونم ، اما یکی‌ از نکته های جالب توجه اینکه مردم عزیز ایران ، هیچ وقت براشون مهم نیست که چیزی مورد عنایت قرار بگیره یا نگیره ! و سایت بالاترین روز به روز قوی تر و پر مخاطب تر می‌شه ! که من از همینجا برای تمام لینک هایی که بالاتر از همه میشن آرزوی موفقیت دارم که چقدر سخته وبلاگ نویسی و کار فرهنگی‌ در حال حاضر در ایران ، به شدت سرعت اینترنت‌ها پائین و خیلی‌ باید ممنون دوستانی بود که با جون دل وبلاگ مینویسن و حد اقل کاری که می‌کنن زبان فارسی رو در اینترنت گسترده تر می‌کنن ، دم همشون گرم و خسته نباشن ، پریشب تو سایت بالاترین یه شعری خوندم از یه وبلاگی که اصلا آدرسش یادم نیست اگه دوباره نیای بگی‌ کپی‌ کردم از یجا ! این شعر هم طنز و هم کلام قوی و خوبی‌ داره که حیفم اومد تو این وبلاگ نگذارمش تا دوستانم بخونن .. تقدیم به همه اون هایی که فکر می‌کنن کارشون درسته ! و مام همه جا میگیم آره ! توام بگو آره .. خوبیت نداره .. ،، میفهمی که !؟ ( خدا قیصر رو از ما نگیره )

 

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

 

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد

۱۳۸۸/٩/٢٧ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ توسط پوریا سردشتی نظرات ()
تگ ها: بالاترین