آخرین روز مدرسه

 

امروز آخرین روز مدرسه بود ، صبح با اینکه دیر کردم اما به موقع به کلاس اولم رسیدم و جشن کوچیکی گرفتیم ، بعد از اون همه برای جشن آخر سال به سالن ورزشی رفتیم و باهم آخرین روز مدرسه رو جشن گرفتیم ، مثل همیشه حوصله نداشتم و ترجیح دادم هرچه زودتر به خونه برسم و در خدمت منزل باشم ... یکی‌ از دوستان میگفت امروز اگر در ایران بودیم توی مدرسه احتمالا داشتن نمره انضباط یا مثلا مراسم تشکر از بچه‌های خر خون رو بکنن و به هر نفر یه راکت بدمینتن ۱۰۰۰ تومانی بدهند ، با اینکه هیچ وقت بچه خر خون نبودم ، و هیچ وقت راکت ۱۰۰۰ تومانی نبردم ولی‌ برای چند لحظه یاد آخرین روز مدرسه در ایران افتادم ، همیشه آخرین روز مساوی بود با آخرین امتحان ، امتحان‌ها از دینی شروع میشد و با عربی‌ یا ادبیات تموم میشد ، تو عربی‌ مشکل داشتم ، هیچ وقت دوست نداشتم عربی‌ یاد بگیرم ، اصلا ما ۸ سال جنگیدیم که عربی‌ حرف نزنیم ، اما به هر دلیل جزوی از قانون توی مدارس هست و در مورد قانون هم نه من و نه هیچ کس دیگه نمیتونه نظر بده. یادم میاد بچه‌ها تو حیاط گل کوچیک بازی‌ میکردند ، یکی‌ از همین روزها من و چند تا از دوستانم گل کوچیک بازی‌ میکردیم که یک دفعه ناظم مدرسه که همون آقای راسخ ، مجری اخبار در تلویزیون بود ، از دفترش اومد بیرون و مثل همیشه با اخلاق تند خودش گفت چه غلطی می‌کنید ؟ یکی‌ از بچه‌ها گفت داریم فوتبال بازی‌ می‌کنیم ، نمیدونم چرا جوابشو داد، مگه آقای راسخ نمیتونست ببینه ؟ مگه آقای راسخ نابینا بود؟ داشتم به این فکر می‌کردم که جملیه آقای راسخ جوابمو داد ! گفت غلط کردین که فوتبال بازی‌ می‌کنید ! این ادبیات تلخ و تند بین تمام ناظم‌ها و مسٔولین مدارس تو ایران هست و متاسفانه تا الان که سال آخر دبیرستان هستم تصحیح نشده ، امیدوارم هر انسانی‌ ، در هر مقامی که هست ، با احترام به نفر مقابل ، مخالفت یا انتقادشو مطرح کنه تا موجب نشه که برای همیشه حس تنفر توی نفر مقابل بوجود بیاد ، چنان که در مدارس ایران متاسفانه اکثر دانش آموزان از مسئولین ناراضی هستند ، راستی‌ چند روز دیگه محرم شروع می‌شه ، هم منو دعا کنید هم چشمان آقای راسخ رو !

شب و روزتون خوش

/ 3 نظر / 72 بازدید
مرجان

اینیکه میگی رو کامل باهاش برخورد کردم فکر کنم باید حق توحش بهمون بدن به خاطر تحمل امسال آقای راسخ که متاسفانه کم هم نیستن " اگر دین ندارید‘ آزاده باشید" حسین( ع) پرچم سبز آزادگی و ظلم ستیزی حسین افراشته و پر رهرو باد یا حسین

دختری با پیژامه ای از گل های شش پر

از یه طرف کار خوبی کردی که بی خیال بلاگفا شدی چون بلاگفا مثل عمل دماغ فراگیر شده بود..از یه طرف هم زیاد فرقی نداشت چون که توی یک وبلاگ مهم اون مطلبی هست که مینویسی نه جایی که مینویسی....اما در کل خونه ی جدید مبارک باشه و صمیمانه آرزومندم که چرخ وبلاگت برات به چرخه...[گل]

[لبخند]