دردنامه

 

سلام ، امروز حدودا ۱ ماهو نیم از آخرین پست وبلاگ متروکم می‌گذرد و من همچنان بر این باورم که این وبلاگ را خیلی‌ خیلی‌ دوست میدارم !

دلیل غیبت کم و بیش معلومه. ۲۲ می کنسرتی برگزار کردم که خودش حکایت خون دل خوردن و پیر شدن چند سالهٔ من در این مدت است. کنسرتی که قرار بود به مناسبت نوروز برگزار شود ، انقدر عقب افتاد که شد ۲۲ می ، شاید مهم‌ترین عواملش ، نبود تیم کاریه خوب ، نبود سالن مناسب ، کارهای کوچیکی که در این وسط مهم تر از کنسرت شدن و خیلی‌ چیزای دیگر که اگر بخوام لیست کنم شاید جبران تمام پست‌های ننوشتهٔ این مدت خواهد شد ... اما همین قدر بس که من تمام تلاشم را کردم و نشد !

دقیقا از ۲۰ آوریل بعد از تمام شدن کار‌های بیمه و سالن تبلیغات را شروع کردیم ، توی تمام پوستر‌ها نامه‌ای به دست خط بد خودم به نشانهٔ دعوتی صمیمانه گذاشتیم ، رستوران‌های ایرانی‌ را بلیط و پوستر دادیم ! و به تمام ادم‌های این شهر ، چه جوون ، چه میان سال و چه پیشکسوتان ! خبر دادیم که کنسرتی در راه است ... پاپ و سنتی‌ ، در این میان مثل همیشه توقعی داشتم که خیلی‌ بالا بود ، یعنی‌ فروختن ۴۰۰ بلیط در عرض ۱ ماه ! خوب همیشه یاد گرفتم باید زیاد خواست تا اقلاً وقتی‌ به یکی‌ حدی رسیدی راضی‌ باشی‌ .. اما این داستان در مورد کنسرت من درست کار نکرد .. البته من با تمام تجربه که در این کار به خرج دادم در یک محاسبه ساده اشتباهه فاحشی انجام دادم ! و اون روان شناسی‌ مخاطبان کنسرتم بود ! من آن هارا ادم‌های خّیر .. مهربان .. پیشرو در فعالیت‌های فرهنگی‌ و تقریبا خوش قول حساب می‌کردم .. که تفکری بس بچگانه بود ! ملت همیشه در صحنه با شنیدن یک کنسرت نه تنها به هیجان نیامدند ، بلکه همگی‌ فقط یک سوال داشتند! گفتی‌ بیلیطش چنده ؟!؟!؟! و من می‌فهمیدم باز هم راه را اشتباه اومدم و مقصد جای دیگریست ... به تمام برنامه‌ها میرفتم و از تمام مشاورانو دوستانم می‌خواستم تا به کمکم بیایند و آمدند و ازشون ممنونم که دوستی‌ را بر من تمام کردند ! تنها یک هفته به کنسرت مانده بود و فروش بلیط از ۵۰ عدد تکان نخورده بود .. ۱۸ می با فشار عصبی و مثل یک ادم شکست خورده فقط به این فکر می‌کردم که برنامه‌رو کنسل کنم و پول تمام دوستانی که بلیط خرید بودند رو پس دهم و دیگر هرگز به سراغ این حرفه نروم .. با ۲ ، ۳ نفر از نزدیکانم مشورت کردم و همگی‌ بر این باور بودند که اگر این کنسرت اجرا نشود ، برای آینده کاری من بسیار بد خواهد بود ، حتی اگر این کنسرت با ضرر روبرو میشد باید انجام میشد و من باید اجرا می‌کردم ... شب‌ها و روز‌های سختی بود ، تمرین‌ها به خوبی‌ جلو میرفت و ۲ گروه اجرا کننده کاملا آماده بودند  و من در تمام این مدت کلمه ای به اون‌ها نمیگفتم که برنامه ممکن است کنسل شود !‌های مشکلت زیادی وجور دارد ، آان‌ها با تمام حس زیبایشان سعی میکردند بهترین صدا برداری را از برنامه داشته باشند و بدون نقص بنوازند ... بگذریم .. ۲۰ می از مدرسه اومدم و قرار بود تا بروم با یک بنده خدائی !!! کلیپی درست کنیم برای شروع برنامه ! آان بنده خدا سر قرار که نیامد هیچ !! بنده رأ هم از فیسبوکش پاک کرد تا هیچ راه ارتباطی‌ با من نداشته باشد ! این هم گذشت و من بازهم بر این باور بودم که همه چیز دست به دست هم داد تا این برنامه نشود ! همان شب ،، مجری برنامه زنگ زد که نمی‌تواند بیاید ! تصور کنید چهرهٔ من که حالا فقط چشمانم را بسته بودم و بی‌ صبرانه منتظر اتمام این کابوس بودم ! روزهای سختی بود ... صبحش با دختر عموی عزیزم نگین سردشتی تماس گرفتم و ازش خواستم تا اجرای برنامه‌رو قبول کند ، که کرد ! از دوست دیگری خواستم کمکم کند تا کلیپ را خودم بسازم که کرد و کلیپ تمام شد ... دقیقا یک روز قبل از اجرا .. من داشتم به خرید میرفتم و بعداز برگشتن ، تقریبا ۲۰ ایمیل دریافت کردم و همگی‌ بلیط می‌خواستند ... همه چیز داشت عوض میشد و من کم کم داشتم روحیه از دست رفته ام را پس می‌گرفتم .. صبح اجرا حدودا ۱۲ تا ایمیل دیگر دریافت کردم .. سالن تقریبا دیگر خالی‌ نبود .. به صدا برداری رفتیم .. پویا کارهای صدا برداری و با گروه انجام میداد .. نور پردازی انجام شد و من با نگین مشغول تمرین بودیم ... ساعت ۷ شد و یک ساعت به اجرا مانده بود ... مردم مییمدند و مینشستند .. سالن کم کم پر شد .. خیلی‌‌ها آمدند و حتی دم در بلیط خریدند .. بیشتر از اونی‌ که فکرش را می‌کردم همه چیز عوض شد و من و همه فقط از دیدن مردم لذت میبردیم .. ۸ شب .. نور سالن کم شد و موزیک شروع به نواختن کرد .. نگین به روی صحنه رفت و شروع کرد اعلام برنامه .. کلیپ پخش شد و مجید حساس عزیزم با ویلن و صدای گرم و نستال÷یکش به روی صحنه رفت ... مردم راضی‌ بودند و همه چیز داشت به خوبی‌ پیش میرفت .. بخش اول تمام شد ، همگی فقط با دیدن مردم خستگی‌ از چهرمان رفت .. بخش دوم با اجرای گروه دوست  و استاد عزیزم علی‌ تهرانی‌ و نوازندگان حرفه ای‌ به روی صحنه آمدند و موسیقی اصیل ایرانی‌ را با صدای گرم  و ساز‌های کوکشان نواختند ... همه چیز واقعاً آروم بود !!! آخر اجرا من به روی صحنه رفتم و از همه تشکر کردم و کمی‌ هم انتقاد .. نور سالن دوباره زیاد شد ... و تشویق حضار برای همه کسانی‌ که نواختند ...  موزیک باز هم شنیده میشد .. و همهٔ خندان و تشکر کنان . . از سالن بیرون می‌رفتند ... و من فقط به این فکر بودم که چی‌ شد !!! خدارو شکر کردم .. و از مردم هم ممنونم .. فقط یادم رفت از چند نفر تشکر کنم ... و اسمشان را ببرم .. امیر سعیدی .. نورا رجبی .. فیروزه فیاضی .. مهران راد .. مجتبی‌ رجبی و ...... از همگی‌ ممنونم .. این بود .. دلیل تأخیر این چند وقته...

/ 3 نظر / 22 بازدید
همون دختره با پیژامش!

نه خسته برادر!! پیجووندن کلا کار خیلی بدیه!آفرین که نپیچوندی!! من به تو افتخار میکنم کلی

مرجان

واقعاَ خسته نباشی . خوشحالم برنامه ات اجرا شد و در کل راضی هستی امیدوارم که دفعات بعدی برنامه بهتر و موفق تری داشته باشی به هرحال شما کارت درسته آقا

مرجان

واقعاَ خسته نباشی . خوشحالم برنامه ات اجرا شد و در کل راضی هستی امیدوارم که دفعات بعدی برنامه بهتر و موفق تری داشته باشی به هرحال شما کارت درسته آقا