۲۲ بهمن... از نوع دبستانش

 

از دوران دبستان خاطرات کمی‌ تو ذهنمه ، اما به یاد چند تاش افتادم  که  شاید جالب باشن !

۱. روز اول مدرسه ، کلاس اول ، دبستان ۲۲ بهمن !

انقدر همه بودن و فضای شادی بود که من که بر عکس الان،اون موقع بچه خجالتی ای بودم به حرف اومده بودم و کلی‌ دوست پیدا کرده بودم ! و یادمه به بچه هایی که گریه میکردند می‌خندیدم و مسخرشون می‌کردم ! اما نمیدونم آهه اون‌ها بود یا کنار رفتن پرده ها‌ی دروغین ! که من از روز دوم تا ۲ ماه ، صبح ها ، ظهر‌ها و شب‌ها زار میزدم و نمیخواستم مدرسه برم ! یادمه هر روز صبح سر میز صبحانه حالم بد میشد جوری که از سرویس جا میموندم و بابام منو میرسوند ..

۲. میگن معلما در ذهن بچه‌ها خیلی‌ تاثیر گذارند ، اما تنها کسی‌ که در ذهن من ۵ سال تمام تاثیر گذشت و حتی الان هم بدون اغراق یاد اولین چیزی که می‌افتم در دوران دبستان او هست ! راننده سرویسی بود به اسم آقا مجید که یه مینی بوس داشت آبی و سفید و من عاشق شخصیت خودش و اون مینی بوسش بودم ، معمولاً بابام ازم میپرسید امروز مدرسه چه کار کردین ، من اولین چیزی که می‌گفتم ، از اتفاقات شیرین راننده سرویس بود ! انگار تمام آرزوی من رسیدن به صندلی راننده سرویسی بود ! امیدوارم هرجا هست شاد باشه که ۵ سال برای ما زحمت کشید.

۳. یک ناظمی داشتیم به اسم آقای بیژن ! بیژن فامیلیش بود البته ، آدم خشن و ترسناکی بود ، یادم یکبار توی صف ، گفت اسمأیی که میخونم بیان بیرون ، بچه‌ها نزدیک بود .... از ترس ! بعد ... از شانس بد یکی‌ از این اسم‌ها اسم من بود ! چشمتون روز بد نبینه ، تا اسم من رو خوند ، زدم زیر گریه ! انقدر گریه کردم جلوی ۳۰۰ تا دانش آموز که خدا میدونه ، آخر سر گفت چرا گریه میکنی‌ !؟ گفتم آقا ببخشید ! گفت تو منظم‌ترین دانش آموز توی صف بودی ، خواستم بهت جایزه بدم ! انقدر سرخ شدم از خجالت  که خدا میدونه ...

۵. من از همان بچگی‌ به کارهای اجرا و فعالیت ها‌ی این چنینی علاقه داشتم ، یادمه صبح ها سر صبح گاه من دعای روز می‌خوندم ، یکی‌ از این روزا مثل همیشه میکروفن رو گرفتم و گفتم ، به نام خدا ! دعای روز ۵ شنبه ! یه دفعه کل مدرسه ترکید ! آخه اون روز دوشنبه بود !

شاید برای هرکسی که تو اون فضا نبود این خاطرات بامزه که نباشه ، هیچ ! تازه بی‌ مزه هم بود ! ولی‌ چون امروز یادش افتادم ، گفتم بنویسمش ! همین جوری !

/ 2 نظر / 4 بازدید
دختری با پیژامه ای از گلهای شش پر

خاطرات مدرسه همیشه از اون دسته از اتفاقا یی بوده که هیچ وقت برات تکرار نمیشه... منم یکی از نقاط روشن خاطراتم راننده سویس مدرسه بود ...اتوبوس آبی که همیشه از تمیزی برق میزد... و خوب یادمه که یک بار برای اینکه با دوستام پیاده برم مدرسه رفتم و پشت دوستم به صورت احمقانه ای پنهان شدم که مثلا آقا شکری منو نبینه..اونم هی بوق میزد که چرا نمیای... گوجه سبزای با نعنا و سر خیابون وایسادن تو سرما و با کفشای قیری رفتن توی اتوبوسم جز اتفایی بود که همه حالت هارو یادمه ...

مرجان

دوره ابتدایی گلوله برفی تو زمستون و دکه بابا یخی تو تابستون دوره راهنمایی روزنامه کار و ورزش میلیشیا دوره دبیرستان اسم گذاشتن رو پسرای مسیر راه مدرسه زورو قلابی و کلارک گیبل وگوریل واقعاً یادش بخیر