هائیتی

حادثه تلخ هائیتی ، روزهای اول سال ۲۰۱۰ رو تلخ کرد ، دیروز شبکه‌های خبری بزرگ دنیا مثل بی‌بی سی و سی ان ان رو میدیدم و مخصوصاً برنامه زنده و جنجالی "لری کینگ" که خواننده‌ها و هنر پیشه های معروف دنیا اومده بودند و از طرفداراشون میخواستند که کمک کنند ، انصافا اینجور حرکت‌ها جدای از سیاست جذب محبوبیت در میان کشور‌های دنیا ، روابط انسانی‌ رو به خوبی‌ در کل جهان قوی تر می‌کند و به انسان‌ها یاد میده که جدا از هرگونه زبان ، رنگ و دین و تفکر سیاسی ما همه انسان و به قول سعدی بزرگ از یک گهریم ، چه خوب و چه قشنگ که این جور حرکت‌ها از طرف هنرمندانی باشه که برای قشر وسیعی از جامعه یک افسانه و قهرمان هستند ، البته این نکته رو هم باید به یاد داشت که اینجور مواقع شخصیت‌های سیاسی جهان و همینجور دولت‌ها وظیفه دارند تا پیشرو و در جلوی صف کمک کنندگان باشند و ملت هارو به کمک به هم نوع‌هاشون سوق بدهند .. روحشون شاد و خداوند به بازمانده‌هاشون صبر بده ، امیدوارم هیچ کشوری به هم چین روزی نیفته ..

آمین..

/ 4 نظر / 7 بازدید
مرجان

موش ازشکاف دیوار سرک کشید ببینه این همه سروصدا واسه چیه ؟ صاحب مزرعه تازه از شهر رسیده بود و یه بسته ام دسش بود.زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.موش لباشو لیسید و با خودش گفت :« کاش یک غذای حسابی باشه! اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛چون صاحاب مزرعه یک تله موش خریده بود.موش با سرعت رفت تو مزرعه تا این خبر روبه همه ی حیوونابده . به هرکی می رسید ، میگف :« توی مزرعه یک تله موش آوردن ، صاحب مزرعه یک تله موش خریده !!!! مرغ با شنیدن این خبر بال هاشو تکون داد و گفت : « آقا موشه ، برات متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من نداره ! گوسفنده وقتی خبر تله موش رو شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقا موشه من فقط میتونم دعات کنم تو تله نیفتی . خودت خوب می دونی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود. موش که از حیوونای مزرعه انتظار همدردی داش ، رفت سراغ گاو. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یه گاو ، توی تله موش بیفتد

مرجان

بقیه داستان سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و تو این فکر بود که: اگریه روز بیفتم تو تله موش ، چی می شه؟ نیمه های همون شب ، صدای به هم خوردن چیزی تو خونه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و رفت طرف انباری تا موشی رو که تو تله افتاده، ببینه. او ن تو تاریکی متوجه نشد که اون چه در تله موش تقلا می کرد ، موش نبود ، بلکه یه مار خطرناک بود که دمش لای تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پاشو نیش زد و صدای جیغش رفت هوا . صاحب مزرعه با صدای جیغ از خواب پرید . به طرف صدا رفت ، وقتی زنشوتو این حال دید، فوراً رسوندش بیمارستان. بعد چند روز ، حال خانوم بهتر شد. اما روزی که برگشت خونه ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار اومده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست . صاحب مزرعه که زنشو خیلی دوست داشت، فوراً رفت سراغ مرغه! یه ساعت بعد، بوی خوش سوپ مرغ تو خونه پیچید. اما هرچی صبر کردن ، تب خانوم قطع نشد. قوم و خویشاش ، شب و روز به خونه اونا رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد صاحب مزرعه مجبور شد ، میش را هم قرب

مرجان

همیشه باید در نظر داشته باشیم که اتفاقات ناگوار برای هرکدوم از ما ممکنه که پیش بیاد و اینکه همدلی از همزبونی خیلی بهتر به قول سعدی توکز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی

مرجان

قسمت آخر داستان میش را هم قربونی کنه و باگوشتش واسه مهمونای عزیزش غذا بپزه. روزها می گذشتو حال خانوم هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خودش می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود تو روستا پیچید. افراد زیادی تو مراسم خاک سپاری اون شرکت کردن. بنابراین ، صاحب مزرعه مجبور شد ، از گاوش هم بگذره و غذای مفصلی برای مهمونای دور و نزدیک تدارک ببینه. حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گشتو و به حیوونای زبون بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتن